آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه16 فروردین 96

بهار را چگونه گذراندید... برای اینکه بگویم بهار را چگونه گذراندم باید کمی از آخرای ماه اسفند بگویم. هر چند در پست های قبل اندکی برایتان سراییدم. خانه تکانی امسال به برکت کاغذدیواری  و  کارهای عقب افتاده خانه همراه با اذیت های علی و جنگ های خواهر برادری پروژه ای بود در سطح تیم ملی. با همه اتفاق های و ناراحتی های آخر سالی منزلمان در 26 اسفند شکل و شمایل خانه به خودش گرفت و من با درد پشت شانه ای که روز های آخر سال برایم اتفاق افتاده بود کمی به آرامش رسیدم. امسال برخلاف روز آخر اسفند سالهای قبل همسرجان ساعت حدود 12 شب به منزل آمدن. دخترک با تمام سعی که برای بیدار ماندن جهت شام خوردن با پدرجان رو داشت ولی خوابش برد. روز ...
16 فروردين 1396

23اسفند95

روزهای پایان سال با تمام و استرس ها و گرم و سرد شدن هایش رو به پایان است. خانه تکانی امسال برخلاف سالهای گذشته طولانی شد و کلافه کننده. از طرفی برنامه کاغذ دیواری منزل و کم آمدن کاغذ و نصب ناقص و تغییر دوباره کاغذها و دیر نصب شدن آنها از طرفی دیگر نزدیک شدن به پایان سال شلوغ شدن اداره همسرجان و دست تنهایی بنده که به نمی توانستم مستقل به کارهای خانه برسم و باز از طرفی دیگر مریضی پسرکمان در این گیرودار با سرفه و تب و مشکل تنفسی شبانه باعث شد که کلاً کارها بهم بپیچد و ما مبهوت در میان اسباب منزل گذر زمان را بنگریم. هر چند در این میان کمک های آقای قاسمی بسیار باعث دلگرمی بنده میشد و تقریباً بیشتر کارهای خانه به همت ایش...
23 اسفند 1395

شنبه 14 اسفند95

دخترمان هم اینروزها بزرگتر شد و البته کمی آرامتر و سنجیده تر عمل می کنه. سعی می کنه با داداشش مهربون باشه.  بخاطر گوش نکردن حرف خاله بهناز جون با پدرجان تصمیم گرفته بودیم دیرتر ثبت نامش کنم تا کمی تنبیه بشه. ولی بخاطر شنای خودم مجبور میشدم ببرمش استخر تا بیرون بشینه و من کارم تموم شه. و چون مدتی طولانی هم میشه که به استخر میره کل خانمای مربی و مراجعین میشناسنش و به همه هم گفته بود که باید با باباش صحبت کنه تا راضی شه ثبت نامش کنه . شب به باباش گفتم همین روزاست که کمپین رضایت از پدر برای آویسا تشکیل بشه تا بیاین ازت رضایت بگیرن. بالاخره با مشورت های خانم میرفخرایی که اخیرا آویسا در جلساتش شرکت می کنه و تصم...
14 اسفند 1395

شنبه14 اسفند95

روزهای آخر سال کمی بعد دیگری میگذرد و ما نیز بسان سالهای قبل در هفته اول اسفند به استقبال خانه تکانی رفتیم روزی که آقای وکیلی محترم تشریف آوردن  و خانه میدانی شد در اختیار علی کوچولو و آویسا طلا که برا خود همچی میتازیدند. در این میان هم حضور آقای قاسمی همسایه در جمع ما کمی از کارهای کودکانمان تقلیل می یافت. بگذریم خانه برای هفته دیگر باید در همین حالت کوچ بسر می رفت. روز 5شنبه هم برخی کارهای تعمیراتی خانه انجام شد و اما روز جمعه شروع روزی پردردسر برای کاغذ دیواری کردن منزل بود. علی و آویسا هم بخاطر خستگی روز قبل کلاً از صبح شمشیر از رو بسته بودن و من گیج ومنگ در میان کارزار. تا زنگ گوشی همراه بنده به صدا درآمد و زندایی جا...
14 اسفند 1395

یکشنبه24 بهمن95

  سلام! ما باز آمدیم با خاطراتی چند از روزهایی که گذشت. از میان خاطراتی که گذشت تولد آویسا با خاندان همسرجان جا ماند. تولد دخترکم در میان فامیل همسرجان در منزل پدرشوهر با کیکی که عمه ارغوان با سلیقه عموعلیرضا خرید و مراسمی ساده در کنار خانواده همسرجان با شمعی معروف از مادر همسرجان که در تولد کلیه افرادی که در منزل ایشان گرفته میشود روشن و خاموش میشود و رقص محلی دخترکم و هدایای عمه ها و مامان جون و باباجون که جملگی نقدی بودن هر چند بنده به علت مشکلات گوارشی خیلی سرحال نبودم ولی هر چه بود به آویسا خوش گذشت. پس از آن پروژه  پوشک گیری علی کوچولو که می توان گفت موفقیت آمیز بود و بنده از این مرحله هم بیرون اومدم و احساس س...
24 بهمن 1395

این روزهای ما(آبله و پروژه پوشک)28دی95

سلام و صد سلام به همه دوستان. یادتان هست که نوشتیم آویسا خانم آبله مرغان گرفته بودند خواستیم بگوییم علی هم بعد دو هفته گرفت. روز سه شنبه که از مهد تحویلشان گرفتیم وقتی رسیدیم خانه اول از همه آویسا متوجه جوش های فشرده در گردنشان شد و من فهممیدم که بله آبله گرفتن و از داروهایی که از آویسا ذخیره کرده بودم بر جوش ها زدم تا همسرجان امد و بردنشان دکتر تا مطمئن شود که دقیقاً آبله است. چشمتان روز بد نبیند هر جا که جای خالی در بدن پسرک بود جوش در امده بود و بچه م کلاً کلافه. روز چهارشنبه همسرجان مرخصی گرفتن و نشستن خانه. من و آویسا هم آمدیم اداره و  مدرسه. ده روز استعلاجی برای بنده که کسی در این شهر ندارم یعنی فاجعه . خلاص...
28 دی 1395

یکشنبه 5 دی95

شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر. بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه  قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم ...
5 دی 1395

سه شنبه30آذر95

در نوشتن اوضاع و احوالاتمان و اتفاق هایی که برایمان رقم خورده است اتفاقی میمون و بس فرخنده از یادمان رفته بود که ذکر نماییم و آن هم ازدواج دایی جان محمد بود و متعاقب آن باباحاجی اینا اومده بودن تهران و مراسم عقد و باقی قضایا.روز 5 شنبه خریدای عروس خانم رو بردیم منزل شان تحویل دادیم و همه اعضای خانواده ناهار وشام منزل ما بودن. علی رغمی که از قبل تصمیم گرفته بودم که به خاطر فراموشی تولد زندایی جون شب جمعه کیکی سفارش بدم که در کنار خانواده تولدی بگیریم. ولی باز بخاطر مشغله و بحبوهه کارهای عقد یادم رفت. وقتی یادم اومد کلی حالم بد شد. تلفنی صحبت کردم تا از قنادی ناتلی کیک بفرستن از شانس هم شب بارونی و دلیوری نداشتن و آخر قر...
30 آذر 1395

چهارشنبه24آذر95(تولد آویسا)

باورم نمیشه شش سال گذشت  انگار همین دیروز بود، تخت بیمارستان، تجربه اولین زایمان  ، شب اول بیمارستان ، گریه های بی امان آویسا، بی خوابی های شبانه   و یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین که به سرعت گذشت و البته شایدم نه به سرعت که اینقدر درگیر گل هایم شدم گذشت زمان رو حس نکردم. وقت  رسیدن به زمان تولد دخترم از تولد داداش کوچولوش شروع شد که مامان تولد من کی میشه؟ و ما روزها و شب ها رو شمردیم تا به 22آذر رسیدیم روزی که در 6سال پیش دخترم ساعت 7:30صبح در بیمارستان آتیه چشم به دنیا گشود. روزی که بارونی بود و خدا در رحمتش رو با ورود دخترم به روی زندگی ما باز کرد. روزها گذشت و گذشت دخترم بزرگتر شد دندو...
24 آذر 1395

خاطرات این روزا9آذر95

اینروزهای ما کمی شلوغ است از طرفی آویسا و دغدغه های مدرسه و اضطراب من ،  بزرگ تر شدن علی و کشمکش های خواهر و برادر،کارهای خانه و ترافیک نیمه اول سال  و اداره از یه طرف و از طرفی نامزدی دایی جان و برنامه عقد و خریدای عروس خانم که با تمام بی حالی و بیماری شب قبلش به عشق برادرم رفتم. بگذریم ...  ورود به مدرسه ورود به دنیای دیگری برای آویسا خانم شده و همین کمی فراز و نشیب برایمان رقم زده که کمی تاب و توان مرا برده که هر روز با اضطراب تحویلش میدم و تا ظهر فکرم  پیششه. زندگی برای  من هر دوره برنامه جدید می چینه خدا خود کمکمان کند. آویسا خانم تو مدرسه کلاس های فوق برنامه مشاعره و سفال و موسیقی و ...دارد...
9 آذر 1395